مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
454
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چه ستم است كه تو بر اين مرد فقير روا مىدارى ؟ و پيوسته همسايگان ، اينگونه سخنان مىگفتند و ملاطفت مىكردند تا ميانهء زن و شوهر صلح دادند . چون همسايگان بيرون رفتند ، زن سوگند ياد كرده كه از آن كتافه هيچ نخورد . مرد از گرسنگى بىطاقت شد و با خود گفت : او سوگند ياد كرده كه چيز نخورد . من از كتافه خوردن ناگزيرم . كه از گرسنگى ، طاقتم نمانده . آنگاه دست برده ، از آن چيزها بخورد . چون زن ، خوردن او بديد ، با او گفت : اميدوارم اين چيزها از براى تو زهر كشنده خواهد شد و تو پس از خوردن اينها زنده نخواهى ماند . آن مرد گفت : اين سخنان چيست كه ميگوئى ؟ تو سوگند ياد كردى كه از اين چيزها نخورى . اميد است شب آينده كتافه با عسل نحل از بهر تو بياورم تا تو او را تنها خورى . و همواره آن مرد با زن خود ملاطفت ميكرد و زن بر وى نفرين ميگفت و تا بامداد او را دشنام ميداد . پس چون بامداد شد ، به آزردن شوهر آستين برزد . شوهر گفت : مرا مهلت ده كه امروز كتافه با عسل خواهم آورد . پس از آن معروف پارهدوز بيرون آمده ، در مسجد نماز كرد و بسوى دكان روانه شد . دكان گشوده ، بنشست . هنوز در دكان آرام نگرفته بود كه دو تن از خادمان قاضى برسيدند و به او گفتند : برخيز ، در نزد قاضى حاضر شو كه زنت بقاضى شكايت آورده . در حال ، آن مرد برخاسته ، با فرستادگان قاضى بخانهء او رفت . زن خود را ديد كه ساعد خود را با دستارچه بسته و نقابش به خون آلوده و گريان ايستاده است . پس قاضى با شوهر او گفت : اى مرد ، مگر از خدا نترسيدى كه اين زن را بدينگونه آزرده و ساعد او را بشكستى و دندان او را بركندى ؟ آن مرد جواب داد : ايها القاضى ، اگر من او را آزرده ، دندان او را بركنده باشم ، تو با من هرچه خواهى كن . قضيت ما با او چنين و چنانست و همسايگان در ميان من و او صلح دادند . پس قصه خود را از آغاز تا انجام بقاضى حديث كرد . آن قاضى ، مردى نكوكار و از اهل خير بود . ربع دينار بيرون آورده ، گفت : اى مرد ، اين را بگير . از بهر زن خود ، كتافه با عسل نحل شرى كرده ، با او صلح